سلام... باز هم سال نو مبارک...
بالاخره دیروز از یه سفر کاری سنگین و خسته کننده بعد از 10 روز با یه سرماخوردگی خفن برگشتم...
تقریبا 10 روزی برای تولید یک مستند تلویزیونی راهیان نور به مناطق مرزی جنوب کشور با جمعی از دوستان سفری داشتم که برام بسیار بسیار آموزنده بود...
روزها و شب های خوبی بود... دوستان اوج می گرفتن و می خوردن به دیفال!!!
چقدر خندیدیم... چقدر خوش گذشت اما یه جاهایی هم واقعا انگشت حیرت به دهان گرفتیم...
کجا؟ اونجایی که با یکی از سرداران جنگ مصاحبه کردیم... همونی که نصف بدنش رو طی 20 سال در میادین مین ذره ذره جا گذاشته بود...
آی رفقا... آی دختر پسرا... آی مسئولین! راحت بخوابید که شیرمردان عاشق وطن وجب به وجب زمین های جنوب رو می گردن... نه برای نفت!!! برای مین!!! برای اینکه جانداری بی گناه بی جان نشود!
دم همه برو بچه های سپاه و ارتش گرم که برای آسایش ما زیر آفتاب داغ خوزستان سیاه می شوند و حتی گاهی پرپر... که من و تو ادای روشنفکری کنیم...
راستی می دونستی هنوزم گل های این سرزمین دارن پرپر می شن تو بیابونا؟؟؟
من ترس مُردن رو با گوشت و پوست و استخونم حس کردم و فهمیدم... فهمیدم اینکاره نیستم!!!
ای بابا فکر کنم اوج گرفتم! تا سقوط نکردم بسه... اما یادتون باشه وجب به وجب این سرزمین رو خون نگه داشته! تا سلامی دوباره...

.:: ادامه ی مطلب ::.